خدایا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کدامین پل در آسمانت شکست ـــــــــــــــــــــــــــــ
که ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیچ کس به خانه آرزوهایش نمیرسد... ــــــــــــــــ
غریبهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدانمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گنجشک ها که آنقدر شبیه همندــــــــــــــــــــــ
چطور همدیگر را میشناسندـــــــــــــــــــــــــــ
و نمیدانمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چقدر شبیه من هستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
که تو دیگر مرا نمیشناسیــــــــــــــــــــــــــــــــ



گفتمش : دل می خری ؟
برسید چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه
چقدر دلم برای ساحل تنگ شده و
برای قدم زدن با تو رو ماسه های نرم ساحل
نگاه کردن به ارامش چشمات و حسرت داشتنشو نو خوردن
مست شدن دلم فقط با گرمی دستات
کنار زیباترین خلق خدا

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم
تنها تو یی ای نازنین آرام جانم
اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد
دل را سپردن تا ابد معنا ندارد
سر در گریبانم کسی هم درد من نیست
از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم
از فصل های دوستی من دل بریدم
این زندگی دیگر سرو سامان ندارد
دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد
دیگر نمی داند که را باید صدا زد
این قلب را تا کی به طوفان بلا زد
من باغبان فصل های انتظارم
تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

سرنوشت نوشت...گر نوشت بد نوشت ...اما باور کن : سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت
*********
تنهایی
سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن :
با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات،
با هيــــــاهوي خنده هـــات ، با آواي کلمــــات ،
با گرماي دستــــات ، با نور ديدگــــانت ، با هياهوي شادي هـــات
بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهايـــــــي ام را ...
بگــــــــذار انعکــاس آن چيزي بـــاشد جز تنهايــــــــي ...
بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــي ...





از چشم تو چون اشك سفر كردم و رفتم
افسانه هجران تو سر كردم و رفتم
در شام غم انگيز وداع از صدف چشم
دامان تو را غرق گنه كردم و رفتم
چون باد بر آشفتم و گلهاي چمن را
در رخت زير و رو كردم و رفتم